
به صدای افتادن سکه ها گوش بدهم و به هیچ کس هم تلفن نکنم.
هوم،دلم خواست...
اولین بار ِ ترانه ،آخرین بار ِ تو بود و دیگر از لبخندهای آبی خبری نبود. که دیگر از انتظار برای چند قدم خبری نبود.با من از فراموشی سخن مگو لعنتی که...که اندوه روزگاران... با من از فراموشی سخن مگو لعنتی که... که ترانه هنوز هم تازه است... با من از فراموشی سخن مگو لعنتی که... که عطر بهار نارنج ها هرگز از یاد نمی رود...حتی اگر دیگر نباشیم...و آ،مثل اشک و اشک و اشک در هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت.
راستی شیرین ِ نامجو یادت هست؟و تلخ ِِ من...
از این می هراسد که سیستم عصبی اش از کار افتاده باشد.درد و شادی را حس نکند...
از این می هراسد که احساسش دیگر هیچ دردی را حس نکند.از این که دلش دیگر هیچ جا نلرزد.
از حاکم شدن "منطق محض" بر ذهنش می هراسد.
حیف که آدم دیر می فهمد.